چگونه از تو شکایت کنم؟شکیبم نیست

زمانه هست و تو هستی بگو حکایت چیست؟

نه روی آنکه به عشق تازه روی آرم

نه تاب اینکه بگویم وفا و عشق یکیست

گلایه دارم  اما به خویش می گویم

که روزگار همین است و دیگر هیچ خبر نیست

امید دارم و با این خیال همنفسم

که بی حضور محبتت نمی توانم زیست

 

« نوشتم حرف دل تا تو بخوانی

که چون دوری زمن دردم بدانی

در این دنیا ندارم غیر تو کس

مبادا عاشقی از خود برانی »

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 12 آذر 1390    | توسط: sadegh    |    نظرات()