http://parshekaste.persiangig.com/image/h6vx6r2l0ru2pf8n01r.gif

سلام...سلامی بارانی...باران میبارد یا برف ...!!!نمیدانم...اینجا همه چی میبارد اینجا همه چیز بوی باران میدهد...اینجا همه چی شکل باران شده.. دلها بارانی ..چشمها بارانی..دستهایمان بارانی...آسمانم بارانی...گویا آسمان سنگین تر از هر روز است...و نمیداند بغضش را چگونه فرو ریزد..گاهی باران..گاهی برف...اینجا سرد است..سردتر از قلبهایی که شکستند...دستهایم منجمد شده اند ..نه از سرمای این هوای بارانی...دستهایم از دوری اوست که سالها در انجماد مانده اند...کسی اینجا دستهایم را نگرفت...وقتی کودکانه دستی را گرفته بودم فکر نمیکردم روزی نا باورانه رهایم کند تا گم شوم...نمی دانم چرا ...من گم شده ی سرمای نگاهش شدم.. من چه ساده گم شدم..چه ساده تنها شدم...نمیدانم من گم شده ام یا او... امااو دیگرنیست،کسی انگار شعبده بازی کرده...دیگر رد پاهایش هم روی برف نمی ماند...و اما من مانده ام ..من کجای خاطراتش جا مانده ام...من کجای دلتنگی هایش از خاطرش رد میشوم... در کدامین تنگ غروب به یادم آهی خواهد کشید...مرا کدامین سپیده دم از او جدا کردند.. نمیدانم...نمیدانم من تاوان کدامین معصومیتم را میدهم...؟؟اینجا زمین یخ زده است..اینجا زمان یخ زده است..اینجا اشکهایم هم یخ زده اند...میخواهم گریه کنم اما اشکی نمیریزد...نکند من هم دلم از سنگ شده...یا گریه هم مرا ترک کرده..؟کاش آفتابی بزند بر شهر من ..کاش دمی نفسهایم گرم شود....دل من تنگ است.....دلم برای یک روز آفتابی تنگ است...کی آفتاب به روزگارم میتابد... در کدامین احساس دلم میلرزد ،اشکهایم میریزد..دلم برای اشکهایم تنگ شده است...........

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 بهمن 1390    | توسط: sadegh    |    نظرات()