مداد هست، کاغذ ،عشق، نفرت، زیبائی و آزار ، چرا  پس من نوشتن یادم رفته؟ رویاهایم پشت کدام پلکی که زدم، جا مانده؟ هنوز دلم کابوس های دلهره آور می خواهد. ترس گرم. یکی را باید به خاطر این جنایت سرد در حق روزهایم محکوم کنم ولی حیف که شاهدم حرف نمی زند و گریه هم اتهام کسی را ثابت نمی کند. همه مدارک این که روزگاری می خواسته ام کس دیگری باشم، الآن محو شده اند معلوم است که ختم محکمه را اعلام می کنند و صداهای خفه ای که از گلوی من می آید فقط ترحم ناظرانی که صندلی ها را ترک می کنند جلب می کند . ترحم ، تنها چیزی است که یادم است

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین 1391    | توسط: sadegh    | طبقه بندی: زیبا ترین ها، عشق را دوست دارم، مهتاب، مرهم، عشق چیست؟؟؟، من و تو، راز تنهایی من، عاشقانه ترین ها،     نظرات()