نگاه که نمیکنی
رسوایی ها سرم خراب میشوند
شاید فکر میکنی که میسازم
اما پناه بی پناهی هایم ،
زیر سنگسار این روزگار
مگر میشود بی پناه ماند ؟!!
هر سنگی که میخورم
رسوا تر میشوم
گاهی فکر میکنم که شیطانم و
دنیا هم به تک تک آدم هایش تقسیم شده ،
مرا محاصره کرده اند و فقط میزنند
کاش سنگی به گلویم میخورد
که این گونه شرمسار چشم هایم نباشم
چرا نگاه نمیکنی؟؟
پا هایم آنقدر در این خاک مانده و سست شده
که توان آمدن به سویت را ندارم
تو به سوی من بیا ...
خدایا کفر نیست
شاید تو اشتباه فکر میکنی
ساختن را با باختن اشتباه گرفته ای
من این روز هایم را فقط باخته ام
چرا به دادم نمیرسی ؟!...

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 مهر 1393    | توسط: sadegh    |    نظرات()